|
تقديم به او كه غروب جمعه مي آيد آسمان را مي شناسم با ستاره ها پاييز را مي شناسم با برگ ريزان ...اما تو نه تاريكي ، نه خزان تو را مي شناسم با انتظار و منتظرت مي مانم... + نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386 11 قبل از ظهر توسط گلناز صالحی |
خداوندا! عمر من جرقه اي بود كه درخشيد يا شعله اي بود كه زبانه كشيد و تو با كدام دست نور آن را با خود گرفتي... + نوشته شده در شنبه 19 آبان1386 10 قبل از ظهر توسط گلناز صالحی |
_ماه، همنشين ستا رگان است هر شب، هر آنچه مي تواند از كتاب خورشيد، برايشان مي خواند! _آيا ما كتاب ها را مي خوانيم يا آن ها ما ر امي نويسند! _درياچه ها، كتاب مرغابي هاي خيس هستند! _ستارگان، اگر كتاب نيستد منجمان چگونه آن ها را مي خوانند؟ _رعد... مقدمه ي كتاب باران است! _ستارگان دنباله دار ،...كتاب هاي كاملند ...اما با يك سطر! _خورشيد، چه مي خواهد بگويد... هنگامي كه وداعش را با رنگ سرخ بر افق مي نويسد؟... _زمين، كتاب باران است... مي نويسد و پاك مي كند... مي نويسد و پاك مي كند...تا اين كه از جوهرش، رودخانه ها جاري شود؟ _درختان كتاب بادند... اغلب برگ هايشان را به تندي ورق مي زند ... بي آن كه بخواند! _بعضي آدم ها، كتاب هايي كهنه اند... با خطوطي رنگ و رو رفته... و جلدي طلا كوب! _آسمان كتابي است براي دو خواننده ي دائمي؛ خورشيد وماه! _دلتنگي، كتابي است با رنگي واحد! _خانه ها، كتاب هايي بسته اند... از درها باز مي شوند... واز پنجره ها خوانده مي شوند... ومردم، خطوط آنانند! «جمال جمعه» + نوشته شده در چهارشنبه 16 آبان1386 5 بعد از ظهر توسط گلناز صالحی |
باز و بسته شدن پلكها! برادرم مي گويد: «رويا هاي بزرگ تنها در فاصله ي كوتاهِ بسته وباز شدن پلك ها شكل مي گيرند.اين به تو الهام مي دهد كه چگونه ميتوان كارها ي بزرگي را در لحظه هاي كوتاه انجام دهي...»
برادرم مي گويد: «سئوال ها اهميت دارند، نه جواب ها.آدم ها از ناداني نمي ميرند، از نپرسيدن هلاك مي شوند.يادت باشد،تو با كلنگ چشمه اي را كشف مي كني وباكاسه ات فقط جرعه اي از آن را برمي داري...»
برادرم مي گويد: «من ترجيح ميدهم، يك دانه ريز باشم تا صخره ي بزرگ. مي داني چرا؟دانه ذره ذره قد مي كشد وبه اوج مي رسد، ولي صخره آرام آرام خرد مي شود و فرو مي ريزد.»
تولد دوباره! برادرم مي گويد: «كسي كه دوبار متولد نشده باشد، راهي به ملكوت خدا ندارد.»
آزادي كسي را نگير! برادرم مي گويد:« به بهانه ي آب ودانه دادن به كسي، آزادي اش را از او نگير. بگذار آدم ها گرسنه باشند وآزاد، تا سير ودر بند.انسان آزاد راهي براي عبور از گرسنگي خويش خواهد يافت، ولي آدم سير، گاه تاابد به فكر آزادي اش نمي افتد!»
هنر دانه! برادرم مي گويد:« دانه هزار و يك هنر دارد.اگر يكي از آن ها را بفهمي، فقط يكي را، آن وقت نه خودت را، هستي را عوض مي كني. مي داني شاهكار دانه چيست؟دانه ذره هاي خاك را مي گيرد وبه تو شكوفه مي دهد.حضور كود ها و فضله هاي حيوان را به جان و دل مي پذيرد وبه تو بوي عطرآگين نرگس ها را هديه مي كند. مي داني عزيزم، دانه باش! از وسوسه ي صخره بودن بگذر!» + نوشته شده در سه شنبه 15 آبان1386 5 بعد از ظهر توسط گلناز صالحی |
«شما تا حالا رفتين به سرزمين شاد، همون جايي كه همه كس، هر روز شاده وآزاد، همه لطيفه ميگن وآواز مي خونن، آوازهاي شاد مي خونن، و همه چيز سرزنده س وپر نشاط؟ توي سرزمين شاد، هيچ كس نيست نا شاد، صداي خنده و شادي فراوون از همه جا مي ياد. من قبلاً رفتم به سرزمين شاد واي، «چه كسل كننده بود!» «شل سيلوراستاين» + نوشته شده در دوشنبه 14 آبان1386 11 قبل از ظهر توسط گلناز صالحی |
«درکتاب چار فصل زندگی صفحه ها پشت سر هم ميروند هر يك از اين صفحه ها ، يك لحظه اند لحظه ها با شادي و غم ميروند ... زندگي ، تركيب شادي با غم است دوست مي دارم من اين پيوند را گرچه مي گويند : شادي بهتر است دوست دارم گريه با لبخند را» قيصر امين پور + نوشته شده در پنجشنبه 10 آبان1386 8 بعد از ظهر توسط گلناز صالحی |
يك غريبي خانه مي جست از شتاب دوستي بردش سوي خانه خراب گفت او:«اين را اگر سقفي بْدي» پهلوي من، مر تو را مسكن شدي هم عيال تو بيا سودي، اگر در ميانه داشتي حجره ي دگر ور رسيدي ميهمان روزي تو را هم بيا سودي اگر بوديت جا گفت: آري، پهلوي ياران خوش است ليك اي جان! در«اگر» نتوان نشت! + نوشته شده در پنجشنبه 10 آبان1386 12 بعد از ظهر توسط گلناز صالحی |
دلم گرفته است به ايوان مي روم، قناري گمان مي كند بيرون از خانه اجتماع ظلمت است و در خيابان هاي شهر، شعور باد را ناديده مي گيرند و فقط منطق رياضي حاكم است. اما در كوچه هاي محل ما مي توان دانش نرگسها راديد و فهميد كه حسرت هوس در ميان ياسها گم است. قبلاً وقتي دلم ميگرفت در دل لحظه ميرفتم و در دلتنگي ها يم به يأس پنجره ها مي انديشيدم و بهت شب برايم قشنگ بود، اما چند وقتي است كه در دلتنگي ها يم به تصويري معصوم مي انديشم، به ستاره ي آسمان اميد، ستاره اي كه چند وقتي است كه پشت ابر هاي وحشت بيرون آمده، ديگر به رسالت آب نمي انديشم. گناه روياهاي من اين است كه پاك و معصوم اند و غربت من مانند غربت لحظه ها، در تقويم تكراري و روزمره شده، ولي بايد از اين احساس سفر كنم ... + نوشته شده در پنجشنبه 10 آبان1386 12 بعد از ظهر توسط گلناز صالحی |
برگ هاي زرد و نارنجي، روي شاخه ها، در انتظار باد نشسته اند تا تكاني بخورند و به ملاقات زمين بروند. باد مي وزد، برگها رقص كنان به زمين مي افتند و در زير گام هاي عابراني چند مي نالند. بانگ دلخراش آنها در گوش ما، صداي خش خش دل انگيز پاييز است. + نوشته شده در پنجشنبه 10 آبان1386 12 بعد از ظهر توسط گلناز صالحی |
در قرآن كريم آيات متعددي است كه در آن آيات از مردمي تجليل شده است . وقتي از رسول خدا سئوال ميشود كه اين مردم كيانند؟ آن حضرت مي فرمايد: اين آيه در مورد ايرانيان است. قرآن كريم مي فرمايد : اي كساني كه ايمان آورده ا يد ، اگر هر فردي از شما از دي خود بيرون رود (به خداوند و اسلام زياني نمي رساند) خداوند در آينده ملتی را مي آورد كه اين صفات را دارند . 1. خداوند آنها را دوست دارد و آنها هم خداوند را دوست دارند 2. در برابر مومنان خاضع و مهربان مي باشند 3. در مقابل دشمنان و ستم كاران سر سخت و خشن و پر قدرتند 4. جهاد در راه خداوند به طور مستمر از برنامه هاي آنهاست 5. در انجام وظيفه و عمل به فرمان خداوند و دفاع از حق از ملامت هيچ ملامت كننده اي نم هراسند. (مائده /54 و جمعه/3) + نوشته شده در شنبه 5 آبان1386 1 بعد از ظهر توسط گلناز صالحی |
سالها پيش يك كشتي روي آبهاي اقيانوس در حال حركت بود. تمام افراد اين كشتي روزها بدليل گرماي زياد مي خوابيدند و شبها به حركت ادامه ميدادند فقط يك نفر بود كه نميتوانست اين كار را انجام بدهد. او صبحها بيدار بود و به نظافت كشتي و آماده كردن غذا مي پرداخت و شبها مي خوابيد بخاطر همين هم هيچ ارتباطي با ديگران نداشت. كشتي داستان ما دچار طوفاني ميشود كه بعد از آن تمام وسايل صيد خود را از دست ميدهند و از آن به بعد مجبور مي شوند كه سيب هاي موجود در انبار كشتي را به عنوان غذا مصرف كنند . ملوان ها از خوردن سيب خسته مي شدند و تعداد سيب هاي خود را به پسر تنها مي دادند او هم سيب ها را به مرغان درياي ميداد و از سيب خوردن آنها لذت ميبرد . مرغان دريايي هم به عنوان تشكر براي پسرك ماهي مي گرفتند. پسرك از آن به بعد شبها دو ساعت را در كنار ملوانان به سرخ كردن ماهي و حرف زدن درباره وقايع روز مي پرداخت و از اين ارتباط شيرين كه باعث آن مرغهاي دريايي بودند بسيار خوشحال بود . + نوشته شده در شنبه 5 آبان1386 1 بعد از ظهر توسط گلناز صالحی |
رفته بودم سر حوض تا ببينم عكس تنهايي خود را در آب آب در حوض نبود , ماهيان مي گفتند :تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي , همت كن و بگو ماهي ها حوضشان بي آب است سهراب سپهری + نوشته شده در شنبه 5 آبان1386 11 قبل از ظهر توسط گلناز صالحی |
|