|
اعتراف هاي شب يلدا + نوشته شده در جمعه 30 آذر1386 10 قبل از ظهر توسط گلناز صالحی |
_به ياد داشته باش كه امروز طلوع ديگري ندارد... _آموزگارم گفت: «حالا زمان آن است كه بشتابي، چون اگر راحت در جاي خود بنشيني يا بخوابي، نمي تواني شخص بزرگي شوي.»... _اصل و منشاء خود را به ياد داشته باش. تو به دنيا نيامده اي كه مانند حيوانات زندگي كني، بلكه آمده اي كه درپي نيكي و دانش باشي... _روحشان غمناك خواهد بود؛ آنان كه زندگي شان را بدون ستايش و سرزنش گذرانده اند. _رسوم و الگوهاي مردمان تغيير مي يابد؛ همانند برگ هاي شاخه ي درخت؛ برگ هايي مي ريزدو جاي آن ها برگ هايي تازه مي رويند... _اشك نريختم، پس به سختي يك سنگ پرورش يافتم... _حتي آن گاه كه بدون اميد زندگي مي كنيم هم، آرزوهايي داريم.. .«دانته» + نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386 12 بعد از ظهر توسط گلناز صالحی |
پاييز هيچ حرف تا زه اي براي گفتن ندارد... با اين همه.... از منبر باد بالا مي رود... درخت ها... چه زود به گريه مي نشينند!... + نوشته شده در جمعه 9 آذر1386 12 بعد از ظهر توسط گلناز صالحی |
نگاه مضطرب پشت پنجره مرور مي كند، چگونه گردبادرا از وجودش گذرانده است. از رود مي گويد كه زلالي اش را در ماه قاب گرفت، از خنده ي زاغكان بي بال. يك شعله از خورشيد مي چيندو از خوشبختي روز مي پرسد و از شب پا برهنه هواي فكر روي پنجره را پاك مي كند. + نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386 11 قبل از ظهر توسط گلناز صالحی |
|