|
از سنگ ها بپر سيد نام كودكان محله اش را از او پرسيدند...... گفت: درخت زيتون و درخت خر زهره...... وشاخه ي پرتقال.... سن آنان را پرسيدند..... پاسخ داد: هر چه هلال بزرگ تر مي شود، ما نيز بزرگ مي شويم. پرسيدند: گلوله هايتان را كجا پنهان مي كنيد؟ با اشاره گفت: در سينه هايمان! و از خشم لرزيد و مردانه چهره در هم كشيد. در آخرين لحظه ها.... وقتي روشنايي، همه ي محله را در بر مي گرفت از او پرسيدند، گفت: از سنگ ها بپرسيد. « جواد جميل» + نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386 6 بعد از ظهر توسط گلناز صالحی |
وَلِنْ لِمَنْ غالَظكَ فانَّهُ يُوشِكُ اَنْ يلينَ لَكُ. « نرمي كن با آن كس كه با تو درشتي كند ،باشد كه بزودي نرم شود.» سنگ ها را مي شود دوست داشت ،حتي اگر سفتند! حتي اگر سختند. سالهاي سال است كه آب ها مي روند ،عبور مي كنند ،مي گذرند و به ما مي آموزند كه مي شود رفت ،مي شود عبور كرد ،مي شود گذشت ،اما نه با زور ،اما نه با سختي. كه به آرامي ،كه به نرمي . آب ها ،سنگ ها را شرمنده مي كنند. آب باش تا سنگ ها شرمنده شوند. + نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386 11 قبل از ظهر توسط گلناز صالحی |
كوزه ام باز از آب خالي است... چشمه از عكس مهتاب خالي ست... جاي چشمانت اي ماه روشن ... باز هم در دل قاب خالي ست... شعر ،تصوير آشفتگي هاست... دفتر از قصه ي ناب خالي ست... روح ،آهنگ غم مي نوازد... جسم تا از تب و تاب خالي ست... آه! بر طاقچه دير گاهي ست... جاي آيينه وآب خالي ست... + نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386 2 بعد از ظهر توسط گلناز صالحی |
از خدا بترس چون او بر تو تواناست، و از او شرم كن زيرا كه به تو نزديك است. «بحار الانوار» + نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386 1 بعد از ظهر توسط گلناز صالحی |
|