|
فواره ها كه يخ زده بودند وا شدند در ناگهان ظهر زمستان رها شدند در راستاي قامت خود جابه جا شدند يكدست، دستهاي بلند دعا شدند + نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386 6 بعد از ظهر توسط گلناز صالحی |
چهل روز گذشت. چهل روز« گوش من،صداي بالهاتان را شنيد.» از چهل روز پيش،« زمين عطشناك پايين، زير معنويت خونتان روييد.» از چهل روز پيش،« هفتاد و دو آفتاب راز جنگل نيزه بر آمد.» واو هم هست.« او همين جاست... همين جا... هر سال عاشورا در مسجد بي سقف آبادي... با برادرانم عزاداري مي كند...» غم آمد، غصه آمد، ماتم آمد... خدا را اين ميان كم دارم امشب... سال هاست «فلك طبل عزا مي نوازد.» «سلمان هراتي» + نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386 12 بعد از ظهر توسط گلناز صالحی |
از خدا فقط يك خواهش داريم اين كه بخشيده شويم براي آن چيزي كه فقط او مي داند. جرم ما، از ما پوشيده است + نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386 12 بعد از ظهر توسط گلناز صالحی |
|