شب سوم؛
شب از نيمه گذشته بود و پيرمرد مثل هر شب، آمدنش را انتظار ميكشيد. صداي در را كه شنيد، با عجله رفت تا در را باز كند. با خودش گفت: اين دفعه ديگر حتما ميبينمش. در را باز كرد ولي باز هم مرد ناشناس رفته بود. پيرمرد هم به رسم هر شب، نان و خرما را از پشت در برداشت و داخل آورد. دستان لرزانش را به سمت آسمان برد، مرد ناشناس را دعا كرد و علي را نفرين.
شب بيستم؛
چيزي به سحر نمانده ولي هنوز مرد ناشناس نيامده است. پيرمرد نگران شد. « چرا دير كره است؟ يعني امشب نميآيد؟! نه، او حتما خواهد آمد. » در همين فكرها بود كه صداي در، او را به خود آورد. برخاست و قدم هايش را بلند برداشت، تا زودتر به در برسد. در را كه باز كرد، چشمش افتاد به چهره مبارك آقا امام حسن مجتبي (عليه السلام). پيرمرد، ابروهايش را در هم كشيد. صداي خشدارش را قرص كرد و گفت: اين وقت شب چه ميخواهي؟ حضرت (عليه السلام) با خوشرويي سلام كردند و سبد نان و خرمايي كه در دست داشتند، به پيرمرد دادند. پير مرد به مِن و مِن افتاد. مانده بود چه بگويد كه حضرت فرمودند: مرد ناشناسي كه هر شب برايتان غذا ميآورد، امشب بيمار است. دعايش كنيد. پيرمرد كه از رفتار امام حسن (عليه السلام) خيس عرق شده بود، نگاه ملتمسانهاش را به چهره حضرت انداخت و از ايشان خواهش كرد كه مرد ناشناس را به او معرفي كنند. حضرت فرمودند: او پدرم علي ابن ابي طالب است. امام حسن (عليه السلام) اين جمله را گفتند و رفتند. و پير مرد، همچنان با نگاه بهتزدهاش حضرت را بدرقه ميكرد. او امشب جور ديگر دعا كرد.
+
نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387 5 بعد از ظهر توسط گلناز صالحی
|